http://www.google.com/2005/gml/b' xmlns:data='http://www.google.com/2005/gml/data' xmlns:expr='http://www.google.com/2005/gml/expr'> xmlns:data='http://www.google.com/2005/gml/data' xmlns:expr='http://www.google.com/2005/gml/expr'> در محرمترین ساعات ماه

دوشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۹

.

روز اول که رفتم سر کار از پله هایی که خاک سالها روش بود و مردمی که هر کدوم یه سازی می زدن گذشتم.اتاق مدیر کل که رفتم گفت:شماره تو بنویس و برو پی نخود سیاه اما او از ی سری چیزها غافل بود .
بعد از یک ساعت ایشون متوجه شدن که نمتونن منو دک کنن.و روند نامه نگاری شروع شد دومین اتاق مدیر فلان فلان بود .از در که وارد شدم با روی باز گفتم سلام، اما ایشون با گره خفتوکی که به یقه شون زده بودن بدونی که سرش رو بالا بگیره گفت خواهر در رو تا آخر باز بزار یه دفعه ترسیدم گفتم خدایی نکرده نکنه من قصدی داشتم یا ایشون نیتی دا شتن خلاصه کار ما که راه نیفتاداما ایشون تاکید بر بستن در داشتن این هم یه مدلیش بود.اما همه نگرانیم سر کار اینه که موهام مشخص نشه چادرم کج نشه.به نامرحم مستقیم نگاه نکنم.عجب بساطی ما داریم.
روز دوم ی پیرمرد در رو باز کرد و با احترام زیاد گفت برای برگشتن به گناوه به پول نیاز دارن و همکار بنده به ایشون گفتن که واحد درمان ،چون مشکل بینایی داشتن.امااو ایستاد وبه گفتن زندگی نامش ادامه داد ما هیچ کدوم حرفی نزدیم قبل از اینکه از در خارج بشن با احترام زیاد گفتن بخورین مینیم کجا میبرین.این ملت برای خودشون طنزی هستن طرف نامه نوشته بود که همسرش خودکشی کرده یه بچه براش باقی گذاشته و مشکل اعصاب و روان داره،حالا آقای رئیس جمهور به من مساعدت مالی کنین تا دوباره تشکیل زندگی بدم.
می نویسن سلام من بنده حقیر، خدمتکار حقیر شما، حقیر تر از آن هستم که برای شما بزرگوار جناب آقای احمدی نژاد نامه بنویسم اما سه بار تا حالا نامه نوشتم جواب دریافت نکردم من بنده حقیر برای رسیدن شما به ریاست جمهوری حرف های زیادی را متحمل شدم اما چون می دانستم که شما به من کمک می کنید تحمل کردم.
هفته مبارزه با بلایای طبیعی که اعلام شد یه بنده خدایی این جمله رو گفتن مردم ما باید در همه جای کشور خود را برای انواع حوادث آماده کنن چه طبیعی باشه چه سزارین.
قابل توجه گره خفتوکی یعنی گره ایی محکم که عزرائیل هم بازش نکنه.

شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹

.

خیابان انفلاب روز چهار شنبه
میدان آزادی باختن تو
دیدی که بارها رنگ صورتیت را دور زده ام
دهکده آخرین جایی که بارها رد شده ام بی تو
سوت می زدی زیر لب
نگاهت رو به آنجا



چرا؟
خوب دوستشون دارم
باز می دانم چه .......
شروع می کنم
در امتداد سوت

سه‌شنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۹

.

گوشی رو برداشت.
چه عجب یاد ما کردی هر وقت به تعطیلی می خوری سلا م علکم و تمام
فکر کردی همه چیز به این راحتی اتفاق می افته هر دفعه رفت و برگشت که چی کجا دنیا رو گرفتی که اجازه داری این جوری بر خورد کنی.
بابا جون خودت بی خیال شو تو می دونی که همه جا با من هستی
آرررررررررررررررره می دونم
تو ذهنت تو فکرت تو شکمت ولی هیچ کدوم از اینا برای من نون آب نمی شه برو بزار جلو مامانت تا برات جدا جدا کنه و به به چه چه راه بندازه.
خیلی در حق من بی انصافی می کنی نمی بخشمت
دست پیش می گیری که پس نیوفتی
نه بابا به مولا این جوری نیست
هرهرهرهرهرهرهره...........
نخند همیشه منو مسخره کردی
حقته
چی کار کنم بهت ثابت شه
می دونی که نمی تونی
یعنی چه تو امتحان کردی
ایمان دارم بهش
به چی
به چیزی که بهش رسیدم که هیچ اراده ایی نداری
بابا من این همه هدف دارم
هدفاتو بزار دم کوزه .......وقتی نمی تونی یه کلام حرفتو به کرسی بشونی
تو همش کارای سخت میخوای
چی سختی داره
حرف زدن
عرضه می خواد که نداری
همش منو له میکنی
می دونی چیه تو فقط یکی رو می خوای که از تنهایی بیرونت بیاره
می دونی که این جوری نیست
چطور تا تو بغل مامان جونت هستی فیلت یاد هندستون نمی کنه حرف مفت نزن تو کتم نمی ره خسته شدم .دیونم کردی تکلیف من با تو چیه
نمی دونم
نه بابا به همین راحتی
نه بخدا خودم هم نمی دونم چکار کنم
نمیبخشمت
صدای بوق.............................
موسیقی ،اشک ،مرگ، دیوانگی
باهاش حرف زدم می خواد تنها باشه رهاش کن.
فراد صبح بازمی یاد پیشم خیلی حرف برای گفتن داره باز هم نبالش میگرده می خوام بزنم تو سرش اما دست خودش نیست
اصلن می دونی چیه نه تو آدم بشو هستی نه اون
آخه تو می گی من چی کار کنم همراه با گریه
هیچی ادامه بده
کاشکی اینجا نبودیم
مثلن کجاو می خواستید چه غلطی کنید
نمی دونم
دوسش داری
نفسش رو قورت داد دهنش رو جمع کرد،صورتش گور گرفت
حالا چه مرگته یه کلام دوسش داری یا نه
مستقیم تو چمام زل زد نفس نکشید....

یکشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۹

.

مي داني كه ميبينم خيلي از چيزها را بدون كوچكترين اعتراض
خفه شدنت هم زمان دارد و يا خفه كردنت هم بي زماني را مي رساند.
همه چيز در دوري گرد گرفته قرار كه هر شبي عكس ماه هم ديگر در ان نمي افتد.ديگر پيشانيت را به نيتي قرمز نمي كنم شايد
قرنها مي گذرد از بي تو بودن ها و صدها كم مي شود از تو، تار زخمي كه گرفته پيراهنت را.
انقلاب هم براي خودش مي داني دارد كه تو در آن درب و داقان بگردي.اتو بوسي هم سپر بلايت نمي شود .
ديشب آب دريا را تكاندي موهايت شوري را گرفته
خستگيت را در كنجي مي ريزي آرامش همه جا بهم مي ريزد.چوب چوب را مي زند

جمعه ۴ سپتامبر ۲۰۰۹

.

می خواهم با دو شرو ع کنم
می دوم
ساعت دو است
دلش دود می شود
دو روز است داغیده
دور ساحل را دور می زنم در دو
چشمانش دو دو می زند
دو بار باید بگویی که ....
دوباره متولد شدن
دو باره مردن هر روز در وقت دو
خیلی جالب بود برام بعد از ا سال فقط دیشب رفت دریا براش زنگ زد دلش براش تنگ شده بود لبخند زدم همش راه می ره میگه با تمام حرفا به عشق اعتقادی ندارم بعد کارهای خودش، آدم رو دیونه می کنه اظهار دل تنگی. باید یاد بگیرم به عاشقا نخندم مخصوصن این دو تا که دیگه هیچ
احساس خود بزرگ بینی بهشون دست می ده خیلیا می خندم
تو مرکز خرید یه دعوایی شد یاد نبرد های شاهنامه ایی افتادم.که از میدان دود بلند می شده. البته اینجا که من بودم دمپایی بلند می شد مردا بهم گره خورده بودن بد جور رستم هم چارشون نمی کرد نمی دونم این همه چوب و چماق در یک آن از کجا پیدا شد سر روغن دعوا بود.مردم از بس گشنشون بود دهن روزه به جون هم افتاده بودن یه دل سیر خندیدم و ترسیدم .
مگه می شه درداتو کسی ترجمه کنه .
چرا هر نیمه شو آیی به خوابم؟
یه شعر از غاده السمان می نویسم خیلی دوسش دارم. برای چی نینا؟
چیزی مسخره
در دوستی ماست
ار من می خواهی که
جامه کریستین دیور بر تن کنم
و خودرا به عطر شاهزاده موناکو
عطر آگین سازم
و دائره المعارف بریتانیکارا
حفظ کنم
و به موسیقی یوهان برامز
گوش فرا دهم
به شرط اینکه
همانند مادر بزرگم بیندیشم
از من می خواهی که پژوهشگری چون
مادام کوری باشم
چون مادونا
و رقاصه ای دیوانه در شب سال نو
چونان لوکریس بورگیا
هم بدین شرط
که حجابم را همچون عمه ام حفظ کنم
و زنی عارف باشم چون رابعه عدویه؟
اما فراموش کردی که به من بگویی
چگونه.....

چهارشنبه ۲۶ اوت ۲۰۰۹

.

دلش پیر می شود
خودش سیر
دیوار قصد نخ به سوزن
سازش خود به خود می خواند
من که مجنون توام
دستش می پیچد
زمین زیر پایش به گریه در آمده
شر شر می ترکد
ساعت 11/25 دقیقه 88 بود
که می میرد در نوسان مدار خاکیش
هی کتاب می ریزد هی می پاشد
پسر
از مانیتورش خارج می شود
تو محو می شوی هر چند که برایت مرده ایی
جواب می خواهد
مردابی نشانه رفته است
نیلوفر به ضحاک می ماند
کاکتوس زیر نگاهت خم
عصر روز هشت شنبه است
باز دلق تنهایی می سراید
هل می شود در آب قلیان مادر بزرگ
دیگر قرقر نمی کند
دلش سابیده ی صدای سیرسیرک
از دور
از دور
صدای شروه
می خوابد.

شنبه ۲۲ اوت ۲۰۰۹

.

سیصد گل سرخ یه گلش نصرانی
فدای پیرهن آبیت بگردم
نشستم گریه ی بسیار کردم
دلمو مثل غرابی هی سی خوش دید می کنه که نه
ابرن تو هوا تو اسمون همشون دید دلن
دید دل بارون سیلابی نداره رفیقون.
کر گوشک ویسکیده شیطون
زبیدو زیر برمش واسدن وی وهم یار اندن
میناشش پل کردن یعنی بدونین یاریار اندن
سر راهت میشینم تا بیایی.
خانه ی گدا هیچیش ندا.